الملا فتح الله الكاشاني

329

تفسير كبير منهج الصادقين في الزام المخالفين ( فارسي )

* ( يا أَيُّهَا النَّبِيُّ ) * اى پيغمبر رفيع منزلت * ( لِمَ تُحَرِّمُ ) * چرا حرام ميكنى بر خود * ( ما أَحَلَّ اللَّه لَكَ ) * آنچه حلال كرده است خدا مر تو را يعنى عسل و از عطاء بن ابى مسلم روايتست كه اينزن كه از براى پيغمبر صلَّى اللَّه عليه و آله و سلَّم ترتيب شربت عسل ميكرد ام سلمه بود و بعضى گفته‌اند كه آن حفصه بنت عمر خطاب بود بيان اين قصه چنان بود كه از مكه پارهء عسل بطريق هديه از براى حفصه آورده بودند و هر نوبت كه آن حضرت به خانه وى رفتى نگذاشتى كه از خانهء وى بيرون رود تا شربت بنوشد و آن حضرت را بجهة اين مكث بيشتر واقع ميشد عايشه بجهة كثرت توقف وى پريشان بود جويرهء حبشيه را كه خادمهء وى بود امر كرد كه چون رسول نزد حفصه رود نگاه كن كه وى چه مىكند و سبب توقف پيغمبر چيست جويره بيامد و احوال معلوم كرده برگشت و عايشه را خبر كرد كه سبب كثرت مكث اقدام نمودن حفصه است به ترتيب شربت عسل از براى پيغمبر صلَّى اللَّه عليه و آله و سلَّم عايشه زوجات را از اين خبر واقف ساخت و گفت چون پيغمبر صلَّى اللَّه عليه و آله و سلَّم نزد شما آيد همه متفق الكلمه شويد بر اينكه از تو بوى مغافير ميآيد چون حضرت از خانه حفصه بيرون آمد بنزد هر كدام كه ميرفت ميگفتند يا رسول اللَّه از تو بوى مغافير ميشنويم حضرت فرمود كه مغافير نخورده‌ام و ليكن حفصه به من شربت عسل داد عايشه گفت جوست اذا نحلها العرفط زنبور عسل شكوفه مغفور خورده بود حضرت فرمود كه و اللَّه لا اطعمه ابدا اين آيه نزول اجلال يافت و روايت اشهر آنست كه سبب نزول اين آيه آن بود كه پيغمبر صلَّى اللَّه عليه و آله و سلَّم روزها را قسمت فرموده بود ميان زوجات اتفاقا يك روز نوبت حفصه بود با پيغمبر صلَّى اللَّه عليه و آله و سلَّم گفت يا رسول اللَّه اجازه فرماى تا به خدمت پدر روم وى را رخصت فرمود بعد از آن كه او برفت آن حضرت ماريهء قبطيه را كه مادر ابراهيم بود و مقوقس كه پادشاه اسكندريه بود او را بتحفه نزد رسول صلَّى اللَّه عليه و آله و سلَّم فرستاده بود بخانهء حفصه طلبيد و در آنجا به خدمت خودش مشرف گردانيد حفصه چون مراجعت نمود در سرا را بسته ديد همانجا بنشست تا رسول بيرون آمد عرق از روى مباركش مىچكيد حفصه بر قضيه مطلع شده بگريست و گفت يا رسول اللَّه كنيز را به خانه من آوردى و با او خلوت فرمودى و حرمت مرا نگاه نداشتى و با ديگر زنان اين عمل نكردى حضرت فرمود اى حفصه اين كنيز منست و خداى تعالى او را بر من مباح گردانيده و من او را براى رضاى تو بر خود حرام گردانيدم اما اين سخن سريست بنزد تو بامانت بايد به كسى نگويى و در آن خيانت نكنى حفصه قبول كرد و چون ميان او و عايشه مصادقه و مواخات بود در پس ديوارى كه ميان خانهء او و خانهء عايشه بود و آن ديوار را بكوفت عايشه خبردار شد حفصه با وى گفت اى خواهر مژده باد ترا كه رسول صلَّى اللَّه عليه و آله و سلَّم ماريه را بر خود حرام گردانيد و ما از تشويش او خلاصى يافتيم و چون آن حضرت بخانهء عايشه آمد عايشه از اين حكايت بر سبيل كنايت باز گفت و اين